ما دو نفر بودیم هلیا.
یکیمون جاش خوب بود تو بغلِ پغ. داشت پیتزاشو میخوردو فیلمشو میدید و منتظرِ پی امِ آرش بود، یکیمون داشت دعا میکرد بره آمریکا.
یکیمون داشت عاشقِ فرزانه میشد و تو پْرایدِ هلسینکی فانتزی میزد که دستِ فرزانه رو گرفته و یکیمون تو آمریکا حالِ اِکسشو نمیپُرسید از سوگل.
یکیمون تو ایران داشت با هستیا سرِ کنترلِ تی وی دعوا میکرد و یکیمون چشمش افتاد به عکسِ هستیا و دیگه نتونس بغلش کنه.
یکیمون داشت همه رو تو تولداشون سِفت و آکوارد بغل میکرد و یکیمون سرِ همه ی تولدا گریه میکرد.
یکیمون داشت با هستیا ایکس باکس بازی میکرد و میبرد و عمدا میباخت و چیپس و ماست میخورد و به فکرِ تستای عقب افتاده ش بود و یکیمون وقتی ارشیا داش ایکس باکس بازی میکرد اومد اینقد نِشَس کنارش که ارشیا بِش بگه "میخای بازی کنی؟" ولی عن شد.
ما دو تا بودیم هلیا.
یکیمون میخاس عاشقِ فرزانه بمونه و یکیمون تو سفارت لبخند زد تا بِش ویزای آمریکا بِدَن.
یکیمون چیزاشو جمع کرد و به مامان بزرگش فُش داد تو دِلِش و یکیمون از زیرِ قرآنی که مامان بزرگش بالا سرش گرفته بود رد شد.
یکیمون فانتزی میزد که رتبه ی سه یِ کنکورِ نود و شیش میشه و یکیمون میخاس بره ان وای یو.
یکیمون نمیخاس جیا تموم شه و نمیخاس چیز برگرش تموم شه و یکیمون حالش داش از جیا به هم میخورد و امیدوار بود چیزبرگرای آمریکا خوشمزه تر باشه.
ما دو نفریم هلیا؛
تو همونی ای که وقتی اون بچه هه که تپلو بود و موعاش فرفری بود دمِ ام دی وی باهات بای بای کرد دلت براش ضعف رف و من همونم که میگه نمیخاد هیچوخ ازدواج کنه و بچه دار شه.
تو همونی ای که نِشَس سرِ کلاس ریاضی و من همونم که با مریم از سرِ کلاس ریاضی فرار کرد و پیاده زیرِ آفتاب اومد خونه.
تو همونی ای که نمیخاس پغو تنها بذاره و از مامانش قول گرف که قرار نیس بریم آمریکا و من همونم که وقتی خانوم افشاری زنگ زد گف ویزاهامون اومده دیگه تستِ مشتقشو نَزَد.
من همونم که بعدِ امتحانا بت قول دادم تا چار ماهِ دیگه عاشق میشی و تو همونی که بعدِ امتحانا عاشق شدی.
من همونم که تو مدرسه و تو فورودگا و تو هواپیما گریه نکردم و تو همونی که نمیخاسی بذاری هستیا از بغلت بره.
من همونم که شِت نمیدم و تو همونی که هرچی لاغر شی بازم فک میکنی چاقی.
هلیا،
ما هموناییم که خودمونو پاره کردیم واسه پغ تولدِ سورپرایزی بگیریم و ماهموناییم که هر وخ یادمون میاد احتمالا واسه تولدِ سالِ دیگه ی پغ نیسیم، بغض پارَمون میکنه.
ما دو تا بودیم هلیا.
ولی جفتمون تو بغل پغ خوب بود حالمون. نبود؟
چی شد هلیا؟ چی شدیم؟
بعدا نوشت: نمیخام ...منو ببرین تو بغلش تا نمردم...تورو خدا...
You should probably see what love really is when you don't change your phone's background even though it makes you cry seventeen times a day.
مثلا قرار بود خونمون تمیز باشه. موکتا برق بزنه. حموممون بوی وایتکس بده و قوطیِ ساندیس بالای تی وی نباشه. قرار بود یه شنبه عا بوی پِستو و سه شنبه عا بوی گشنگی بپیچه تو خونه. قرار بود شب تا صُب بیدار بمونیم و از عشقای ناکام و غذاهای سوختَمون بگیم. از در به دری عامون بگیم و هار هار بخندیم بهشون.
قرار بود عاشق بشیم.
قرار بود بریم رو سقفِ شیروونیمون بشینیم و مشروب بخوریم. قرار بود بشینیم لبِ پُرچ و سیگار بکشیم. قرار بود پولامونو جمع کنیم و ایکس باکس بخریم. قرار بود یه لنزِ گنده تر برا دوربینمون بخریم که بشه با اِفِ یک باش عکس گرفت. قرار بود آلبوممونو بیاریم نشونِ دوستِ جدیدمون بدیم و قلبمون درد بگیره. قرار بود بمیریم بدونِ کاندیشِنِر و بغل و قرص آهن و دیوارِ خوشگلِ اتاقمون.
اما نه، آخرش نَمُردیم. از ایکس باکس نداشتن نمردیم. از اینکه دیوارِ خونمون رنگی نبود و حالا که سقفِ شیروونی داشتیم نرفتیم روش بشینیم مشروب بخوریم نمردیم. از اینکه دستشوییمون در نداشت و درِ حموممون شیشه ای بود نَمُردیم. از اینکه خونمون پُرچ نداشت نمردیم. از اینکه نشد به دیوار عکس بچسبونیم، نشد آلبوممونو بیاریم، نشد رو پله عا موج سواری کنیم نمردیم.
از اینکه اینجا کسی نبود بغلمون کنه، نَمُردیم.
دیدی نَمُردیم هلیا؟
باورم نمیشه الان دو هفته س که هیشکی بغلمون نکرده.
بدترین قسمتش اینه که بهترین عادمِ دنیا، بهترین دوستم بود[و هست] و من پا شدم اومدم اینجا به امید اینکه اینجا عادماش تخمی نیسن.
اونوخ اینجا، حتی عن ترین عادمِ دنیا، عن ترین دوستم نمیشه.
هیشکی ام ازم عکس نمیگیره.
هیشکی ام بام فیلم نمیبینه(اصا این عن عاقا نمیذاره فیلم ببینم.)
هیشکی ام برام عاهنگ نمیفرسه.
هیشکی ام بام نمیاد لِیک.
هیشکی ام.
فاک خب :|